کار از کار گذشت
Tuesday, October 31, 2006
او رفت...
او رفت.بدونه من رفت.بعد از این همه زور زدن برای یه سفر ساده اون رفت و من ماندم اینجا با تنهایی و باران و سیگار وینستون.
او رفت اما دلش تنگ شد و زنگ زد. .گفت :دلم تنگ شده گفتم: من هم.
من می روم؟؟معلوم نیست اما دلم می خواهد که بروم.انگار من پیش از این رفته ام.
بی حوصله مانده ام اینجا.
او رفت اما دلش تنگ شد و زنگ زد. .گفت :دلم تنگ شده گفتم: من هم.
من می روم؟؟معلوم نیست اما دلم می خواهد که بروم.انگار من پیش از این رفته ام.
بی حوصله مانده ام اینجا.
posted by reza at 12:26 PM
0 Comments:
Post a Comment
<< Home