کار از کار گذشت

Tuesday, October 17, 2006


علی اعطا زنگ زد.به موبایل .تازه رسیدم خسته ام.میگه نوشته ات عجیب شده .فکر کردم فونت متن رو میگه .نگو بچه خود متنو میگه.میگه کفم در اومد .مثل نوشته ای نمیدونم کی شده.اسمش یادم نیست.علی اعطا یه خانوی رو دیده از تو آینه ماشینش.میگه عجب روسری داره.جوووون...من هم خانومرو تصورش میکنم.حق داره این دوست من هم.خانومه هم حق داره ولی خودش نمیدونه.
از وبلاگ مشترک حرف میزنیم یه کم.قالبش هنوز کار داره.قراره من توش بنویسم.همین روزا .دوشنبه ها.به من فحش می داد چند روز پیش که چرا زنگنزدم به پویا برای وبلاگ مشترک حالا میگه اره کار داره نمی شه توش نوشت..چی کار میشه کرد.نمی دونم
یه چیزی هم درباره آبی کوچک عشق می گه .همون وبلاگی که من باهاش معروف شدم و بعد باهاش گم شدم.
این همه حرف زدیم اما نگفت چرا کامنت نمی گذاره.اگلی به جمالش.میخوندش.

هی دوست من ...خوشحالم کردی زنگ زدی....اگه آبان نیای ....

23 ماه رمضان..یه چیزی می خواستم بنویسم ..نمیشه

شاهدی از گوشه میخانه دوش ....گفت ببخشند گنه می بنوش

posted by reza at 11:16 AM

1 Comments:

مرا اسب سفیدی بود روزی

12:03 PM  

Post a Comment

<< Home

Downloads

  • Games

  • Technology News

  • Templates

    Designed by FinalSense