کار از کار گذشت
Sunday, October 22, 2006
عقده ها و عقیده ها
با امروز میشه چند روز که من حال و هوای یک جوان 27 ساله رو ندارم.با من حرف نزن چون حوصله خودم رو هم ندارم..ابر امروز صبح رنگ و بوی پاییز داره.همون حس مبهم که همه دنبال این هستن که قشنگ تفسیرش کنن.توی تاکسی وقتی صدای ویلن سل رو می شنوم اون هم به سبک خاصی حتما آبستن صدای شاملو که می خواد ناگهان تمام وجودت رو با چند کلمه تسخیر کنه.چه ترافیکی شعر هم تمامی نداره.راننده به فکر فرو می ره اینو از توی آینه می فهمم چون فقط چشم هاش رو می بینم.خودم هم.
به این فکر می کنم که مفسدان اقتصادی که رئیس جمهور معرفی کرده هم شاملو گوش میدادن !؟
شاید برای انبساط خاطر گاهی که توی ترافیک میموندن برای اینکه صدای ماشین ها اذیتشون نکنه..شاید هم روزی که فهمیدن مرده رفتن و کاست سکوت سرشار از ناگفته هاست رو خریدن.چه روزهایی که سکوت کردند و فکر کردند که شاملو هم با آنها هم عقیده است.چه سکوتهایی که عقدها و عقیده ها رو با خودش برد و رفت..
0 Comments:
Post a Comment
<< Home